شاید یه آرزو 6

     شاید یه آرزو ...

 

قسمت6 :

از پله ها اومدم پایین دم در ماشین منتظرشون شدم چند دقیقه بعد اومدن ... هیچ کدوم حرفی نزدن و سوار ماشین شدیم ... تو ماشین سکوت بود و فقط صدای  آهنگی که پخش میشد سکوت رو میشکست ... سکوت آزار دهنده ای بود گفتم :

- چیزی شده ؟

هومن - نه چطور مگه ؟

- آخه هیچی نمیگین ...

هومن - ما الان داریم چرت میزنیم ... راستی الهه ؟

- جانم ...

هومن - چرا با آرش اینطوری رفتار کردی ؟ دلیل خاصی داره یا با همه همینطوریی ؟

- نه با همه که نه ... اون منو یاد خاطرات گذشته ام میندازه ...

هومن - چه خاطراتی ؟

سکوت کردم و چیزی نگفتم ...

هومن - اگه نمیخوای بگی نگو ولی باید بعدا بگیا ... ما دهنمون قرصه ...

بعد خندید ... کامرانم تا اون موقع ساکت بود گفت :

- الهه یاد چیه گذشته میفتی ؟

الهه - یاد یکی از فامیلامون که برام یه تجربه ی تلخ بود ...

هومن - آها ... راستی الهه آرش پسر خوبیه ... به ظاهرش نگاه نکن ... اگه بد بود ما خودمون بهت میگفتیم باهاش سرد برخورد کنی ...

- هومن یه چیزی رو میدونستی ؟

هومن - چیو ؟

- بهت اصلا نمیاد اینطوری حرف بزنی ... یعنی چدی بودن به قیافت نمیاد ...

هر دوشون زدن زیر خنده ...

- آخی .. چه عجب شما خندیدین !!

بالاخره رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم ... تو خونه همه بودن ... با دیدن بابام خودمو لوس کردم و گفتم :

- بابا به اینا یه چیزی به اینا بگو ... آخه کیو دیدی روز اول کاریش اونم تو یه کشور غریب ازش اینطوری کار بکشن ؟؟؟ اینا که خودشون کاری نکردن نشسته بودن حرف میزدن !!!

همه خندیدن ... کامران گفت :

- آخه اونوقت چه شکلی میخواستیم کمکت کنیم ؟

- حداقل خودتون کارای فیسبوکتونو میکردین ... اون که دیگه وظیفه ی من نیست ... فناتون واسه شما کامنت و پست میذارن نه من !!!

- بله ... دیگه شما این یه بار رو ببخش ... ایشالا جبران میکنیم !!!

از بغل بابام اومدم بیرون و دوباره به قالب خودم برگشتم و گفتم :

- دیگه تکرار نشه وگرنه خودتون میدونین !!

رفتم بالا و لباسامو عوض کردم ... یه تاپ و شلوار سفید با یه ژاکت قرمز روش پوشیدم و اومدم پایین ... هومن گفت :

- الهه من میخوام برم خونمون چند تا لباس بردارم ... تو هم میای ؟؟

یه نگاه به سر تا پام انداختم و گفتم :

- این شکلی ؟

- آره بابا ... جایی که نمیخوایم بریم ...

- باشه ...

- موافقی پیاده بریم ؟؟ ... نیم ساعت راه بیشتر نیست !!

- باشه ... بیا بریم دیگه ...

هر دو تو سکوت راه میرفتیم ... هومن دستاش تو جیبش بود و زمین رو نگاه میکرد ... آروم صداش کردم ...

هومن - بله ؟

- اتفاقی افتاده ؟؟ تو خودتی چرا ؟؟ اگه چیزی شده میخوای بهم بگو ... اگه نتونم کمکت کنم حداقلش اینه که سبک میشی ...

- خواهرت میگفت از طرفدارای مایی ، پس شاید بتونی یه حدسایی بزنی !!

سکوت کردم ... نمیدونم چرا ولی اسم اون دختر تو ذهنم پررنگ شد ... بعد از چند لحظه گفتم :

- ولی از اون موقع خیلی گذشته هومن ...

- آره گذشته ... ولی کارشو نمیتونم فراموش کنم ... اون غروز و اعتماد منو شکست ...

- هومن فکر نمیکنی همچین آدمی لیاقتشو داره که بخوای به خاطرش خودتو ناراحت کنی ؟؟ اون لیاقتشو نداشته و نداره ...

جوابی نداد ... سرش پایین بود ... دوباره صداش کردم ... سرشو آورد بالا و نگام کرد ... چشاش تر بودن ... انگار داشت گریه میکرد ...داشت به خاطر اون دختر گریه میکرد ... دیدن اشکاش عذابم میداد ... نزدیک بود منم بزنم زیر گریه ... حالم اصلا خوب نبود ... این 4 سال مثل یه با همه اشکا و رنجا و گریه هاش از جلو چشمم مثل یه فیلم رد میشد ...

- هومن داری گریه میکنی ؟

انگار یه دفعه به خودش اومد ... دست پاچه گفت :

- نه ... چیزی نیست ... فکر کنم یه چیزی رفته تو چشمم ...

همون لحظه یه باد شدیدی اومد ... هومن به آسمون نگاه کرد و گفت :

- بدو .... یه کم سریع تر بیا ... الانه که بارون بگیره ...

و بعدم شروع کرد دویدن و منم پشت سرش راه افتادم ... تا رسیدیم دم خونشون ... نمای خارجی خونه چشم هر ببینده ای رو خیره میکرد و به تحسین وا میداشت ... همنیطوری مات نگاه میکردم که گفت :

- تا کی میخوای همینطوری وایسی و نگاه کنی ؟؟؟ بیا دیگه ... خیس میشی دختر !!

دنبالش رفتم تو ... داخلشم مثل نمای بیرونش خیلی قشنگ چیده شده بدو فقط یه کم زیادی به هم ریخته بود !!! البته فقط یه خورده !!! ... گفتم :

- احیانا الان دنبال چی میگردی ؟؟؟ فک نکنم تو این بازار شام بشه چیزیو پیدا کرد !!!

- خب با کمک تو قراره که اینجا رو مرتب کنیم ... بعدشم من وسایلم رو برمیدارم و میریم !!

- بله ... دست شما درد نکنه !!!

 

.

.

.

.

 

 

 

 

بابت این اپ از مریم جون خیلی خیلی متشکرم

مرسی مریم جونقلب


/ 50 نظر / 101 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sahar

[فرشته][فرشته][ناراحت]salam sara jan bebakhshid sharj goshimon tamomshod az taraf man az bacheh ha mazerat khahy kon man digeh beram dars bekhonam[خرخون][خرخون] babay[خداحافظ][خداحافظ][ماچ][لبخند][ماچ][قلب][سبز][سبز]

sahar

[قلب][ماچ][ماچ][لبخند]tavalod teky mobarak

کیمیا

سلام عزیزم . من یه وب در مورد کامران هومن دارم خوشحال می شم تبادل لینک کنیم .

stars of pop

سلام آپ در کلوپ هواداران کامران هومن با قسمت اول داستان قصه عشق[بوسه]

دختر بهار

دوست عزیز سلام وب Start Of POP با یه داستان جدید آپ شد خوشحال میشم اگه تشریف بیارین[قلب]

سارا دیوونه ی فرشته های بهشتیkh

salam!!!!!!!!من سارا هستم و این دومین باره که به وبتون میاااااام. وب بسیار خوب جالب و زیبایی دارید.فقط اگه ممکنه قسمت بعدی داستان بسیار زیباتونو بذارید خیلی بابت این داستان زیبا ممنونم[گل][قلب]

کیمیا

این یکی از همه قشنگ تر بود بابا از اولش فضا رو رمانتیک میکردی دیگه عزیزم[فرشته][دست]

همراز علیخانی

هم اون دو تا داداش مزخرفن ..... همـــــــ داستانای مزخرف تر از مزخرف شما ها. آخه چرا این دو تا داداش زایه رو دوس دارین ؟؟؟؟جز مزخرف و آشغال و مفت خور چیزی هستن ؟؟؟؟؟؟ اینا همونایین که از وقتی رفتن اونجا مثلا معنی بعضی کلمه ها رو یادشون رفته ..!!!!!! آخه مگه میشه؟؟؟؟؟ با اون آهنگای مزخرف و خالتوریشون که اصن سر و تهش معلوم نیس....!!!! برین با عشقای گند تون خوش باشید بچه کوچولوااااا ... هه هه ..[قهقهه][شکست][شکست] حال بهم زن ترین وبیه که تا حالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا دیدم..... ینی مرخرف ...[سبز][سبز] واقعا حیف نون آدم که این دوتا میخورن..

پرتو

سلام داستانت خیییییییییییییییییلیییییییییییییییییی قشنگ بود. فقط زود زود بقیشو بزار