شاید یه ارزو4

                                     شاید یه ارزو

قسمت4

  داشتم به امروز فکر میکردم چه شکلی میشد تو یه روز زندگی من انقدر تغیر کنه؟من که دیدن کامران هومن برام مثل یه ارزو شده بود الان.....الان باهاشون تو یه خونه زندگی میکردم  باهاشون حرف میزدم و خیلی چیزای دیگه.....

البته تو یه خونه بودنمونم موقتی بود چون کامران هومن خودشون خونه داشتن وتا چند روز دیگه میزفتن خونه خودشون ماهم نهایتا تا یه هفته اینجا بودیم بعد میرفتیم خونه خودمون ولی بازم باهام در ارتباط بودیم ولی واقعا عجیبه راست میگن قسمت دست خداست  همه چیز ازش برمیاد چه شبایی که من بخاطر دیدن هومن بخاطر خودش عشقم گریه نکرده بودم مثل الان اما الان از خوشحالیه که بالاخره دیدمش نمیدونم کی خوابم برد فقط میدونم به فاصله کمی بعدش کتی از خواب بیدارم کرد

کتی:الهه پاشو کم کم باید حاظر شی بریا!!!

الهه:کجا؟؟؟

اصلا یادم نبود که کامران گفته فردا صبح باید بیای

کنی:ااا مگه یادت نیس کامی چی گفت باید باهاشون بری دیگه

تازه یادم افتاد پاشدمویه ضری رفتم حموم که کسلی خوابالودگی از سرم بره اومدم بیرون یه شلوار جین با یه لباس لیمویی یقه هفت پوشیدم موهمم انداختم دورم رفتم بپایین

همه درحال خوردن صبحونه بودن سلام کردمو نشستم پشته میز

کتی:الهه برعکس من چقد ززوئ حاظر میشی!

الهه:نه منم دیر حاظر میشم ایندفه استثنا بود

الهام:استثنا کامران هومن دیگه؟

الهه:الهاااااااام

سرمو انداختم پاین همه خندیدن مشغول خوردن شدم

کامران بلند شدو گفت:بریم دیگه الان دیرمون میشه بلند شدیم از همه خداحافظی کردیمو رفتیم سوار ماشین کامران شدیم و را افتلدیم گفتم:حالا اینکاری که میگین چی هست؟؟

هومن:صبر کنمیفهمیی چقدر عجولیی

الهه:اااااا از دیشب تاحالا هی میگی چقدر عجولی خوب بگین دیگه

بعد برای اینکه نشون بدم رفتم تو صندلیو به بیرون نگاه کردم

هومن خندیدو گفت:ما گوشامون دراز نمیشه ها

الهه:منم نگفتم میشه

کامران:یه دقیقه صبر کن رسیدیم

الهه:اوکی ولی خودتون دیرتون نمیشه؟

کامران:نه نزدیک همه

بالاخره رسیدیم از ماشین پیاده شدیم داخل یه ساختمون شدیم از توش صدای اهنگ کامران هومن(من اگه نباشم)میومد بایه حالت مشکوکی به کامران هومن نگاه کرم هومن خندیدو به طرف بالا هولم داد رفتیم بالا همون موقع پدرام از اتاقش اومد بیرونو گفت:چه عجب اومدید

مامران خندیدو گفت:تقصیر این دوتاس اینم الهه است همون که دیشب بهت گفتم پدرام به من نگاه کردو گفت:از قرار معلوم تز امروز به بعد دیگه باهم کار میکنیم من پدرام هستم

باهاش دست دادمو گفتم منم الهه هستم و به کامران هومن نگاه کردم

پدرام:بیا بریم با بقیه بچه ها اشنا کنمرفتیم تو سالن پدرام ضبطو خاموش کردو گفتاین الهه است عضو جدیدمون قراره به عنواقن دستیار من کار کنه همینطور کاره طراحی پوسترا چون گرافیکم بلده مگه نه؟

خندیدمو سرمو تکون دادم

همه اظهار خوشبختی کردن یه ربع دوره هم بودیم تو این یه ربع باهم خیلی صمیمی شدیم بچه های خیلی خوبی بودن همونطور که بقیه میگفتن از سالن اومدیم بیرون بجه ها هم دوباره مشغول شدن

الهه:حالا من باید چیکار کنم؟

هومن:بذا برسی بعد بگی.چیکار کنم

پدرام گفت:من و تو نو یه اتاقیم با هم کار میکنیم

هومن به شوخی گفت:الهه تقریبا مردی!

همه مون خندیدیم

رفتیم تو اتلق واقعا مدیریت پدرام عالی بود از قبل میز کامپیوتر وسایل طراحی همه چیزو درست کرده بود

پدرام:خوب الهه خانوم میتونی به عنوان اولین کار برنامه های کنسرتو بذاری فیس بوک

الهه:اره اما به شرطی که دیگه نگی خانوم همون الهه بهتره

-باشه

-راستی مگه خودشون متنای فیس بوک و نمیذارن

-چرا ولی این برنامه کنسرتا استثناست ولی بقیه رو خودشون میذارن

اهان که اینطور فقط دعا کنه تا عصر تموم بشه؟

-چرا طرح زدنات طول میکشه؟

-اره چون رو کارای گرافیکی خیلی حساسم

-اهان که اینطور

هرکدوم مشغول کاره خودمون شدیم رفتم فیس بوک خیلی کم کامنتارئ لایک زده بودن یاده زمانی افتادم که خودم از این که کامنتارو لایک نمیزدن و از دستشون حرص میخوردم خندم گرفت شهرزاد راست میگفت هیچ چیز تز خدا بعید نیست من دیدن کامران هومن برام ارزو بود اما الان به عنوان دوست خانوادگی و همکارشون کنارشون بودم هییییییییی حوس کردم یه سر برم وبلاگ خودم و بچه ها یه نگاه به پدرام کردم مشغول کاره خودش بود فوری یه tabدیگه باز کردمو ادرس وب خودمو زدم6تا نظر جدید داشتم باز کردمو خوندم  بیشتر بچه ها اپ کرده بودنو گفته بودن برم پیششون ولی الان نمیشد باید سر فرصت میرفتم یه سر رفتم وب شادیو شهرزاد کفتم فردا زنگ میزنم بهتون خیلی اتفاقای جالبی افتاده این چند روزه یه دفعه صدای پدرام اومد که گفت:تموم سد گذاشتیشون؟

هی وای من نیم ساعت گذشته بود ولی من هنوز هیچی نذاشته بودم گفتم:چی اهان اره یعنی نه!!!

پدرام خندید گفت:چیی من که چیزی نفهمیدم

الهه:یعنی الان میذارم ببخشید

خندیدو گفت:بدو دختر خووب

پنجره وبمو بستمو برنامه کنسرت هرو گذاشتم ساعت1شده بودو بچه ها میخواستن ناهار بخورن با پدرام رفتیم بیرون همون موقع کامران هومنم از اتاقشون اومدن  بیرون هومن نگاهی به من کرد خندیدو گفت:الهه چرا چشات قرمز زیادی کار کردی؟

الهه:نه داشتم چندتا از کامنتاتونو میخوندم ولی کلا اینطوریم زیاد که پای کامپیوتر میشینم چشمام قرمز میشه

هومن:اهان که اینطور شمام همبر گر میخورید دیگه؟

-اره مرسی وای خوب من میرم سراغه پوسترا تا ناهار بیاد

کامران:باشه تو برو غذا اومد صدات میکنیم

-مرسی راستی کی موزیک ویدیو جدیدتونو میدید بیرون؟

هومن:یه ماه دیگه میاد بیزون

-اهان باشه پس ناهار که اومد صدام کنید

-اوکی تو برو

رفتم تو اتاق همینطور که به عکسا نگاه میکردم دوباره رفتم تو فکر اتفقات این چند روزه

 

خوب دیگه اگه کم بود ببخشید اپ بعدیم این چهارشنبه که میاد نه بعدیشه فعلا امیدوارم عکسام دوس داشته باشی

 

/ 56 نظر / 113 بازدید
نمایش نظرات قبلی
kaity

سلام اجی جونم خوبی ؟ ببخشید تو رو خدا دیر اومدم من همون روز اول اومدم ولی نظرا تایید نمیشد شرمنده ...ولی حرف نداشت آپت [ماچ]

بی کله(دایی)

سلام سارایی چطوری چه خبرا من که خیلی توپم میدونی اخه بابام برام یک دونه جوجه اردک خریده انقدر بانمکه راستی سارا من امروز کلی به دیشب فکرکردم ولی نفهمیدم چرا t عصبانی شد اگه فهمیدی خیلی زود بهم خبر بده اوکی [چشمک] بای[خداحافظ]

گلمهر

عالی بود سارا جون ...... خیلی قشنگ......[لبخند][قلب][زبان][[بغل]

shadi

سلام خانومی میسیییییییییییییییی عزیزم , تو خوبی ؟؟؟؟ شرمندتم بخدا , اینقدر سرمون شلوغه نزدیک امتحاناته و ... منم خیلییییییییییییییییییییی آهنگ وبمو دوست دارم خیلیییییییی با حال و هوای من میخونه هر وقت گوش میدم گریه میکنم ای بابا آجی تو واسه چی گریه میکنی دلت گرفته بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الهی بمیرم آجی جونم حیف چشمات نیست ؟؟؟؟؟؟ منم خیلی دلم واست تنگیده بود بخدا چه کنم با این حجم دروس حقوق میخونم عزیزم دانشگاه دولتی سبزوار آجی بازم بیا پیشم خیلیییییییییییییی دلم واست تنگ میشه بخدا

shaghayegh

سلام عزیزم شقایقم خوشحال می شم بهم یه سری بزنی اگه خواستی منو با اسم فرشته ی نجات لینک کن و بهم بگو با چه اسمی لینکت کنم بوووس [ماچ]

فرسی

سلام عشق من ... بهت قول میدم اون هارو بهش میگم ... میتونم بگم یعنی ولی حرفای خودمو ... اونارو نمیدونم چیکار کنم ... نمیدونم چطوری بهش بگم .... توام سارا؟؟!! اینقدر اذیت نکن خودتو ... مگه خوابی که دیدی یادت رفته ؟؟؟؟؟ به خدا هومن راضی نیست ... :( تازه شدی مثه من ... منم خیلی بی خوابی و این چیزارو بهونه کردم واسه قرمزی چشام ... جلوی گریه رو نمیشه گرفت ... سخته میدونم ... هروقت بخوای میتونم بحرفم آجی ... بزنگ خونه یا موبم هرجا راحتی :-*

کیمیا

خیلی قشنگه مرسی از اینکه این داستانای به این قشنگی رو میسازی[دست][ماچ]

کیمیا

[شرمنده]خداییی کامران شبیه دخترا نیس؟؟؟؟[متفکر][شرمنده]